X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1387

قسمت چهلم       خواب و رویا (3)

در این بخش ،قصد دارم چند خاطره از اتفاقاتی را که برای اشخاص،در عالم خواب رُخ داده است برایتان نقل کنم تا بیشتر با این موضوع  آشنا شوید.شما نیز اگر در این رابطه خاطره ای دارید می توانید برایم بفرستید تا با نامی که می گویید چاپ کنم.

در یکی از روزنامه های امریکا،این خاطره از زبان کارگری که در یک مجتمع فولاد سازی کار می کرد بدین شرح بازگو شده بود.

مهندسان کارخانه فولاد سازی هر چه تلاش می کردند،نمی توانستند صفحهء مخصوصی را که فولاد گداخته بر روی آن قرار می گرفت تا به مرحله تبرید و سرد شدن برود به حرکت در آورند.مهندسان مزبور ده- دوازده بار تمام دستگاهها را چک کردند اما راه به جائی نبردند و از راه اندازی دستگاه عاجز شدند.کارگری که قبلاً از او یاد شد نیز در آن جمع حضور داشت و دائماً در این فکر بود که چگونه می توان این دستگاه را به کار انداخت؟امّا او هم مانند بقیه راه به جایی نمی برد.یک روز بعد از ظهر که خیلی خسته بود به گوشه ای رفت و دراز کشید.پیش از خواب همه فکر و ذکرش را متوجه دستگاه کرد و با همان افکار به خواب رفت.در خواب طرح کامل دستگاه را به چشم دید و به محض بیدار شدن،نقشه ای را که در خواب دیده بود رسم کرد و از روی آن،موفق شد دستگاه را به حرکت درآورد.

همین امر باعث شد که به خاطر این فکر خوب و خلاّق،مبلغ 15000 دلار به او پاداش دادند.

-------------------------------

دکتر Helpercht باستان شناس معروف و استاد دانشگاه پنسیلوانیا،واقعه ای را که برایش اتفاق افتاده،به این شرح توضیح می دهد:

شنبه شب از بس که بر سر دو قطعهء عقیقی که آنرا منسوب به یک انگشتری بابِلی می دانستند،کار کردم از حال رفتم.حوالی نیمه شب،هنگامی که در خواب عمیق بودم،در خواب دیدم که یک کشیش بلند قد و لاغر که حدود چهل سال سن داشت دستم را گرفت و  مرا به خزانه جواهرات معبد که اتاقی کوچک و بدون پنجره بود هدایت کرد.قطعات عقیق لاجورد بدخشی،در هر گوشهء اتاق پراکنده بود.

در این هنگام،کشیش رو به من کرد و گفت،آن قطعه عقیقی را که شما در صفحهء 22و26 رسالهء خود در بارهء آنها به تفصیل شرح داده اید،اصلاً ربطی به انگشتر ندارند.آنها در حقیقت،دو حلقهء گوشوارهء مجسمهء خدایان هستند که از آن جدا شده اند.اگر آنها را به هم جفت کنید به صحت گفته های من پی می برید.!....

از خواب پریدم و قطعات را امتحان کردم.در نهایت شگفتی دریافتم،آنچه در خواب دیده ام عین واقعیت است و بدین ترتیب مشکل کار پژوهشی من برطرف شد.

-----------------------------------------------------

 

رابرت لوئی استیونسون. نویسنده کتاب جزیرهء گنج می نویسد

رویاهای من  زنده و واضح و مشخص بودند. شبها قبل از خواب عادت کرده بودم تصاویر روشنی به ذهنم بسپارم تا در حین خواب، قصهءشیرینی را به خود تلقین کند.وقتی کفگیر به ته دیگ می خورد و پولی در بساط نداشتم خیلی راحت به ضمیرباطنم می گفتم:یک رمان پرهیجان و حادثه ای برایم تعریف کن تا پول و پله ای به هم بزنم.شگفت آن که ضمیر باطنم هیچگاه،از خواسته هایم سرپیچی نکرد

استیونسون در ادامه می گوید:ضمیر باطنم قصه هائی را برایم نقل می کند که تمام آن را به وضوح می بینم و من که بایستی به اصطلاح نویسنده آن داستانها باشم  گاهی از پایان این داستانها بی خبر بودم و این قسمت را در زمان بیداری خودم تکمیل می کردم.اما به خوبی میدانم که این قسمت را هم مدیون ضمیر باطنم هستم.

 

 

By Glseek.com
blogsky:/linkbody>